|
یا قتیل العبرات چشم هایم بارانی است وقتی به قتلگاهت چشم می دوزم ناخودآگاه اشک ها گونه هایم را می غلتانند و شوق ریختن بر سرزمین ملکوتیت را دارند تا بوسه زنند بر قدم هایت، که سالهاست بر آنجا نقش بسته است و طواف کنند زمین مطهر ت را چرا که بستر خون های مقدست بوده است آقا جان، زائرم، دلم را نذر راهت کرده ام راهی که سراسر شور و شوق خدایی بود کوله بارم را در این راه، پر از آرمانهایت می کنم تا آنها را سرلوحه زندگی قرار دهم تا حسینی وار زندگی کنم حسینی وار بمانم و حسینی وار بمیرم
+ نوشته شده در شنبه ششم آذر ۱۳۹۵ساعت 21:57  توسط محمد
|
روستایی زیبا پشت کوههای سر به فلک کشیده و سرسبز شمال وجود داشت. مردمان این روستا بسیار مهربان و ساده زیست بودند؛ و با کشاورزی و دامداری روزگار خود را می گذراندند. بچه های این روستا با ذوقی وصف ناشدنی کیف هایشان را به دست می گرفتند و راهی مدرسه می شدند، مدرسه آنها در گوشه ی کوه، کنار درختان تنومند سرو قرار داشت. معلم با ذکر نام خدا و لبخند بر لب، کلاس درس را شروع می کرد. درس علوم بود معلم گفت: بچه های عزیزم امروز به دامان سرسبز طبیعت می رویم تا درس گیاه شناسی را در آنجا آغاز کنیم. بچه ها با شوق سر وصدا به جنگل رفتند. معلم گلی را به دست گرفت و گلبرگ و ساقه و ریشه را به شاگردانش نشان داد. علی، بلند گفت: آقا اجازه؟ همه بچه ها سرشان را برگرداندند تا ببینند علی چه می پرسد. علی گفت: آقا گل به این کوچکی چطور زندگی می کند؟ غذا چه می خورد؟ آبش را از کجاتهیه می کند؟ آیا این گل برای ما سودمنداست؟ معلم لبخندی زد و گفت: علی جان، پاسخ بیشتر سوالهایت را در درسهای بعد خواهی گرفت. اما در مورد سوال آخر، این گل کوچک سودهای زیادی به ما می رساند مثلا او اکسیژن تولید می کند تا ما نفس بکشیم، زنبور عسل از گرده آن برایمان عسل تولید می کند، برای هدیه به دیگران از گل استفاده می کنیم. می بینید بچه های عزیزم این گیاه کوچک چه سودهایی برای ما دارد. پس همه موجودات برای ادامه حیاتشان به همدیگر نیاز دارند. و خداوند این جهان بزرگ را با نظم و ترتیب آفریده تا همه بتوانند به زندگی خود ادامه دهند و شکر نعمت های بزرگ خداوند را به جا آورند.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر ۱۳۹۵ساعت 23:2  توسط محمد
|
روزی مردی تصمیم گرفت به مشهد مقدس سفر کند تا به زیارت مرقد مطهر امام رضا(علیه السلام مشرف شود.زمانهای قدیم برای رفتن به سفر باید خطرات زیادی را تحمل می کردند، از جمله خطر راهزن ها در بیابان های پیش رو. مرد به شوق زیارت عازم راه شد، کوله بارش را بر دوش گرفت و افسار شتر را در دست گرفت و به راه خود ادامه داد ظهر از نیمه گذشته بود. با خود فکر کرد بهتر است استراحت نکنم تا زودتر به مقصد برسمدر بین راه ناگهان از دور اسب سوارانی را دید، در همین حال متوجه شد که آنها حتما راهزن هستند شتر را نگه داشت تا اینکه راهزن ها به مرد رسیدند رئیس آنها از مرد پرسید میبینم که تنها هستی. عازم کجایی؟ مرد پاسخ داد به زیارت امام رضا(علیه السلام) می روم. راهزن پرسید: در کوله بارت چه داری؟ مرد پاسخ داد: توشه من مناسب حال تو نیست. راهزن سکوتی کرد و گفت: چه پاسخ درشتی گفتی، کوله را از پشت مرد گرفت. درون کوله چند کتاب بود. مرد گفت: تو لیاقت خواندن کتابهای من را نداری، آنها را به من بده. راهزن گفت: چقدر جسورانه صحبت می کنی من می توانم تو را بکشم یا بگذارم به راهت ادامه دهی. مرد زاهد گفت: اگر کشته شوم باکی ندارم چون درزیارت امام رضا(علیه السلام) کشته می شوم و این سعادت بزرگی است. اما اگر تو در راه غارتگری کشته شوی جان خود را بیهوده هلاک کرده ای. راهزن گفته به چه علت؟ مرد زاهد پاسخ داد: زیرا تو با خود نمی توانی حتی یک سکه به دیار باقی ببری و چه بد معامله ای در این دنیا انجام می دهی. ولی من از خود کتابهای بسیار برای علاقه مندان به آموختن راه دین و علم به یادگار گذاشته ام. انشاء الله که خداوند از من قبول کند. راهزن نگاهش را به زمین دوخت با خود فکر کرد، و دستور داد تا مرد زاهد را رها کنند. و مرد راهی سفر به مشهد مقدس شد.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر ۱۳۹۵ساعت 23:18  توسط محمد
|
برای پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) دو شتر بزرگ آوردند. حضرت به اصحاب فرمود: آیا در میان شما کسی هست دو رکعت نماز بخواند که در آن هیچ گونه فکر دنیا به خود راه ندهد، تا یکی از این دو شتر را به او بدهم. این فرمایش را چند مرتبه تکرار فرمود. کسی از اصحاب پاسخ نداد. امیر المومنین (علیه السلام) به پا خواست و عرض کرد: یا رسول الله! من می توانم آن دو رکعت نماز را بخوانم. پیامبر (صلی الله علیه اله) فرمود: بسیار خوب بجای آور! امیرالمومنین(علیه السلام) مشغول نماز شد، هنگامی که سلام نماز را داد جبرئیل نازل شد، عرض کرد: خداوند می فرماید یکی از شترها را به علی بده! رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: شرط من این بود که هنگام نماز اندیشه ای از امور دنیا را به خود راه ندهد . علی در تشهد که نشسته بود فکر کرد کدام یک از شترها را بگیرد. جبرئیل گفت: خداوند می فرماید: هدف علی این بود کدام شتر چاقتر است او را بگیرد، بکشد و به فقرا بدهد، اندیشه اش برای خدا بود. نه برای خودش بود ونه برای دنیا آنگاه پیامبر(صلی الله علیه و آله) به خاطر تشکر از علی(علیه السلام) هر دو شتر را به او داد خداوند نیز در ضمن آیه ای از آن حضرت قدردانی نموده و فرمود: ( ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب او القی السمع و هو شهید) سوره ق آیه37 سپس رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: هر کس دو رکعت نماز بخواند و در آن اندیشه ای از امور دنیا به خود راه ندهد، خداوند از او خشنود شده و گناهانش را می آمرزد. منبع: ناصری محمود، داستانهای بحارالانوار، جلد سوم ص 114
+ نوشته شده در دوشنبه یکم آذر ۱۳۹۵ساعت 23:20  توسط محمد
|
|